خواستم مطلبي در خصوص شادروان مالمير بنويسم ديدم شناختم از ايشان به اندازه همان ۳-۲ جلسه ايست كه در خدمتشم بودم و جز نجابت نديدم و ترجيح دادم آنچه در پي ميايد و با قلم من الكن است را در خدمت شما بگذارم ( با كسب اجازه )
به نام او که پرواز را به کبوتر آموخت

<< ای عبور ظریف ، بال را معنا کن ، تا پر هوش من از حسرت دیدار بسوزد >>
بزرگ بود و از اهالی امروز، و با تمام افق های باز نسبت داشت و دست هایش هوای صاف سخاوت را ورق می زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند. به شکل خلوت خود بود و به شیوه ی باران، پر از طراوت تکرار، و صدای سبزش عاطفه ی زندگی. صدایی که فریاد می زد:
<< هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است >>
وقتی او بود، عشق پیدا بود، موج پیدا بود، برف پیدا بود، دوستی پیدا بود، وقتی او بود، دست می خندید، کوه به خود می بالید، آفتاب عاشقانه می تابید، وقتی او رفت، کوه لرزید، آسمان غرید، قلبهامان را اندوه از هم درید.
با او آسمان را یافتیم، سر به آبی آسمان سودیم و در خور آسمان شدیم، بی او در سرخی خونبار غروب، بال و پر گداختیم.
ای در خور اوج، آواز تو در کوه سحر، تا به ابد باقیست. چه کسی می پنداشت آخرین پرواز زمینی ات را به اولین پرواز ملکوتی ات گره بزنی!؟
بالهای بهشتی ات را به کدام قیمت گزاف خریده بودی که این چنین مشتاقانه بال های زمینی ات را پروانه وار سوزاندی؟؟
وا حسرتا...وا حسرتا ... که وقتی بالت را در کرانه آسمان بستی، هراسی عظیم بر دلم نشست که مبادا بیفتی... ، چه خیال کودکانه ای!!... چون تو بالهای بهشتی ات را با خود یدک می کشیدی و به جای زمین خوردن، تا بیکران آسمان پر کشیدی.
عقاب تیز پرواز قله های الوند، در میوه چینی بی گاه فلک، آشیانه خالی ات را چه غریبانه تنها گذاشتی و رفتی. مگر نمیدانستی یارانت را در فراق تو بال پروازی نیست؟ و اگر هست دگر حوصله را یاری نیست.
درها را به طنین صدای گرم تو وا کردم. هر تکه نگاهم را جایی افکندم تا مگر بار دگر چهره ی خندان تو را ببینم و دویدم تا هیچ و دویدم تا چهره ی مرگ و فتادم بر صخره ی درد، ته تاریکی، تکه ای از خورشید دیدم، بوی تو می آمد، یادی بود پیدا شد، دوستی بود تنها شد.
می گویند: << زندگی رسم خوشایندی است، زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه ی عشق >> وسعت پرواز عاشقانه ات چه بی رحمانه تنگنای سینه ام را از هم می شکافد و فریادم را در گلو خفه می کند. با کدام حنجره وسعت اندوهت را فریاد بزنم.
ای مرغک زود آشنا! دیری نپایید پر باز کردی، از خانه ی پر اندوه دلم پرواز کردی، ناگه تهی شد خانه من از سرودت، ای مرغ رنگین گریزان، کو آن پر و بال؟ پرهای سرخ و آبی و زرد و کبودت چه شد؟
با خود میگویم وقتی افتاد چه پژواکی که شنید مرگ، و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت ...
در آخرین دیدار به دوستی مسافر گفتی: با تو وداع نمی کنم که هجرانمان بس کوتاه است. و افسوس که من چه خوب فهمیدم که از دریچه نگاهت آهنگ وداع به گوش می رسد!!
من با تو عمری در سفر بودم در این راه، اما تو راهت را جدا کردی ز راهم، باز خواندم ز چشمت کاین سفر بی بازگشت است... رفتی؟ برو دست خدا به همراهت ای دوست ...
این روزها، این روزهای استخوان سوز، این روزهای درد و اندوه جگرسوز، پرهایم پرپر شده است، چشم نویدم به نگاهی، تر شده است. سفری دیگر ای دوست، پروازی از جنس خدا، به بیکرانه ها پر کشیدن و به نور دست یازیدن. و بدانیم اگر نور نبود << منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد >> و بدانیم اگر مرگ نبود << دست ما در پی چیزی می گشت >>.
باز هم می گویم: << زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ >> نه تو می پایی و نه کوه، نه تو می پایی و نه من، دیده ی تر بگشا، مرگ آمد در بگشا.
*********
دوست من، آغاز پروازت مبارک، دوست من، پرواز زیبایت مبارک
سهیلا منصوری - بابک سماواتیان
منبع : اینجاhttp://www.sampara.blogfa.com/
===
مدیریت وبلاگ: با سپاس از متن زیبا و حس دمیده شده در آن نسبت به یک پرنده عاشق-
قطره باشی یا برکه-دریا باشی یا اقیانوس -شبنم باشی یا ...-زلال که باشی آسمان در دل توست
+ نوشته شده توسط علی بیات در نهم مهر 1388 و ساعت
12:59 |